خرید بک لینک

ناراحتم که نیست

ناراحتم که عمومی اعلام کرد که نیست

ناراحتم که مدتهاست مخاطب شخصی نبودم

ناراحتم که نمیدونم درسته ناراحت باشم یا نه!!

و اصلا جای مناسبی برای این ناراحتی نیست الان!

...

...

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 10:45

ما که رفتیم کراچیکو

مارو به حِل کن کراچیکو...


پ.ن: ازینکه متن در خور عنوان نبود و انقدم خلوت بود عذر

جبران میشود به زودی:)

برچسب: جانی و جهانی,جانی و جهانی وجهان,تو جانی و جهانی,که تو جانی و جهانی,گرفتم من که جانی و جهانی, نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 1:40

با یکی از مجلات اشپزی معتبر همکاری میکرد بعد امروز عصر همینجور که داشتم بدو بدو میکردم برسم به شیرین، یهو اومد جلوم گفت عزیزم؟ تو میدونی اگه یه ویدیو رو با تلگرام برای کسی فرستاده باشی، ایا میشه قبل از اینکه طرف ببیندش، پاکش کرد؟! بعد همزمان گوشیشو اورد بالا که صفحه رو نشونم بده، من زدم روی ویدئو که اون منوی ادیت باز شه، یهو ویدئو باز شد!!!! چه افتضاحی! یه نمونه فیلم +30 بود ولی ورژن ایرانیش!! اوضاعی بودا! کاملا دستپاچه شد ولی خیلی زیبا خودشو جمع کرد منم به روی خودم نیوردم چی دیدم!! بعد شروع کرد توضیح دادن که بیا بگم جریانش چیه!!:|| یه اقایی تو این کلیپ بود که

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 3:23

همانا رجوع کنین به این ویدئو برگرفته از این پُست آقای احسان


پ.ن: نگم خودم چه شکلی شدم وقت دیدنش دیگه

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 11:34

ما تو خانواده یه دانشجوی وکالت داریم که کارشناسیشو سه ساله تموم کرد، امسالم هم ارشد قبول شد هم با شرط معدل میتونست بره ارشد!بعد همین ایشون، اومده یه کیف فروشی باز کرده، و من و دختردایی محترم امروز جعبه شیرینی به دست رفتیم که بریم خیر مقدم و چشم روشنی عرض کنیم خدمتش! یعنی تو عمرم پشت دخل ننشسته بودم، که اونم نشستم امروز!! اینجور خانواده تحصیل کرده و فعالی هستیم یعنی میگم!!!!:دی بعد من مدلم اینطوریه که یا کلا چیزی رو نمیخوام، یا اگه از چیزی خوشم بیاد همشو باهم میخوام! و باور نمیکنین صبح یه دسته کیف اوردم خونه که از بینشون انتخاب کنم، انتخاب کردم نکردم بردم

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 1:37

بعد قسمت سخت؟ مسخره؟ یا حتی گنگ ماجرا اینجاست که میری صورتت رو آب بزنی، دو ساعت توی آینه به خودت خیره میشی و به این فکر میکنی که یعنی دلم براش تنگ شده؟ یعنی دلم میخواست مثلا فردا میدیدمش؟؟ یعنی اگه پیامشو توی تلگرام میدیدم خوشحال میشدم؟؟ و جواب هیچکدوم سوالارو ندونی!! و مدام با خودت تکرار کنی نه!! جواب همشون منفیه!! چون اگه مثبت باشه باید نگران عقلت شی! و وسط این گیج و گنگ بازار، به مادرتم نتونی چیزی بگی!! چون ازت پرسید مطمئنی؟؟؟ و تو گفتی بله!! بنابراین سعی میکنی حالت مبهم طورت رو ربط بدی به ترافیک امشب و نخوردن هویج بستنی و هی ترمز گرفتن! بله... آدمیزاد مو

برچسب: زبان عشق میدانم سلیمانم به جان تو, نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 6:33

دوست دارم که کمی سر به سرت بگذارمگلِ مریم وسطِ بال و پرت بگذارم ...هی بگویم که تو را دوست ندارم امایک سبد گل بخرم پشتِ درت بگذارم ...بشنوم از دلِ خود مهرِ دلم را کندی مشتی از نقل به کیفِ سفرت بگذارم ...بروی پشتِ سرت را پیِ من چک بکنی ..رفته ام اشک به پیشِ پدرت بگذارم ...بشنوی غم زده ام باز بیایی سمتمدستِ خود را ببرم بر کمرت بگذارم ...غرقِ آغوش توام ، بنده غلط کردم اگردوست دارم که کمی سر به سرت بگذارم ... پ.ن: مخاطب خاص اصلا نداره... یه سری چیزارم جایی غیر از اینجا نمیتونم بنویسم چون هرجا بنویسم ملت فکر میکنن خبریه!!:| بعضی دوست داشتنیامو باید یه جا ثبت کنم؟ نباید؟

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:26

دیشب رفتم واکسن انفولانزا زدم به دلایل متعدد... وقتی نشسته بودم، سر سوزن رو نگاه نکردم تا ببینم چه شکلیه یا اندازه ش چقدره...چون من ازون دسته ادمام که وحشت دارن از سرنگ و امپول پنبه که با پوست بازوم تماس پیدا کرد، ثانیه میشمردم تا سوزش سر سوزنو احساس کنم و میتونم قسم بخورم از لحظه ورود به پوستم تا کامل وارد شدنش به عضله بازوم، لحظه لحظه شکافتن ماهیچه مو حس میکردم! بهرحال که تموم شد و گذشت... نه دیشب درد داشتم و نه امروز... اما از بعد از ظهر به مرور دردش شروع شد و الان که اومدم دراز بکشم هم به بدنه مبل که کشیده میشد، درد چموشش حس میشد... بعضی دردا اینجوری ان... س

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:26

همینجوری یهویی سوال واسم پیش اومدا! ایشونو ملاحظه میفرمایید؟ احوال پرسن! ایشون از آب گذشته ست! خب؟ بعد چیه ماجراش؟ توسط یه آشنای خانوم که اِن ساله از نزدیک همو ندیدیم برام سوغاتی آورده شده! محتویاتشم که میبینین دیگه، ادوات حمومه! عاشق اون لیفم ها!!... بله!...خلاصه! حالا سوال من اینجاست: انصافاً، شما اگه برین اروپا زندگی کنین اونم نه هر اروپایی! بعد بخواین واسه یکی که بعد از چند سال میبینینش سوغات بیارین، آیا لوازم حموم میارین؟! کلا میخوام بدونما! شایدم میارن من نمیدونم!

برچسب: من الان یهویی,من همین الان یهویی,من همین الان یهویی زیر پتو,من و عشقم الان یهویی,من و همین الان یهویی,من و آقامون همین الان یهویی,من و عشقم همین الان یهویی,من و لپام همین الان یهویی,من و احسان همین الان یهویی,من و خانمم همین الان یهویی, نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 5:56

بعضی وقتام میشه آدم از چک کردن گوشیش خسته میشه!


پ.ن: یه دوست اسپانیایی میگفت حق ندارین به من 2 تا چیز رو بگین، یکی اینکه مهمون مایی! یکی

دیگه م اسم انریکه رو جلوم نیارین! واسه اونا انریکه مثل ساسی مانکن میمونه گویا :|

بهرحال اینکه اگه انریکه الان نمیخوند، من داشتم طومار مینوشتم جای اون یک خط بالا!

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:19

باید برم تهران بعد یه حس عجیب غریب دارم که نمیدونم مال عصر جمعه ست؟؟ مال تهران رفتنمه؟؟ مال گزارش ناقص به استاد رسوندنه؟؟ یا یه دلیل دیگه داره! دو ساعت پیش داشتم توی گروه اندر احوالاتم در میفشوندم که انقدر سر یه ماجرایی خندیدیم، دچار اختلال دوقطبی در لحظه شدم!! وای هنوزم یادش میفتم خندم میگیره!! توروخدا یا سوتی ندین یا اگه ادم بانمکی هستین، سوتی یه نفرو نگیرین!:)) کادوی پدرشوهراتونم با دقت بپیچین:دی خلاصه که، حال درهم برهمیه! پ.ن۱: این پ.ن۲: این

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:19

خب، ماجرا ازین قراره که چون برای رفتن عجله نداشتم، تصمیم گرفتم بلیط قطار بگیرم، و چون نمیخواستم جمعه برم، بلیط ۴ تخته نبود و مجبور شدم ۶ تخته بگیرم!! و اقا نابود ها! البته مثل این میمونه یکی عادت به روی تخت خوابیدن داشته باشه، ولی بگن برو رو زمین بخواب! بهرحال که اینجوی! صندلیاشم انقد پایینه که حس میکنم پیکان جوانان سوار شدم! دوتا دوستم هم سفرمن که از وقتی اومدم تو یه بند در حال حرف زدنن به گونه ای که میتونم از بابت هرکدوم یه رزومه بنویسم الان!! خانوم یا دختر رو ب روییمم گرفت خوابید، خوابم رفت در کمال شگفتی!!! تو این تکونا!! قطاره در حد شتر تکون میده!! یه ما

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:19

این چند روزو بخوام خلاصه کنم در بدو بدو کردن پیرامون کارای برنامه ریزی نشده گذشت بولدترینش مشاره به یکی از دوستان بود که بدم نمیاد نظر شمارم بدونم بچه ها، طفلی حسابی مونده! با یه پسره اشنا شده، معرفی، پسره ظاهرا کاااااااملا همه چی تمومه اینجوری دوستم میگفت، از نظر اخلاق و حجبو حیا و خانواده و تحصیلات و شرایط زندگی و همه چی خوب، مشکلی که داره ظاهر پسره مطابق سلیقه ش نیست و ظاهرا هرکارم کرده موفق نشده حسشو عوض کنه! منم اصصصصلا نمیدونستم چی بهش بگم!:| راستم میگفت، میگه من کنار این ادمارامش دارماما چون حس عاطفی ایی که باید باشه رو باهاش ندارم، خوشبخت نمی

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:19

تاتی جان و خاویِر جان از آرژانتین هستن! سلام کردن خدمتتون ساعت 2 بعد از ظهر بهم پیام داد که میتونی الان بیای دنبالم؟؟ با خاویر رفتیم بریم بیرون، بعد ظهر شد! بعد پول تموم کردیم، بعد راه افتادیم پیاده دنبال صرافی، مغازه ها بسته ن همه!! بعد از گشنگی داریم میمیریم! گفتم خب باغتون آباد! صلات ظهر کی راه میفته تو خیابون خب! تو دلم گفتم البته! نه که نمیدونستم صلات ظهر به انگلیسی چی میشه، واسه اون! سپردم هرجا هستن وایستن برم دنبالشون! آخرم تو یه ساندویچ چرکول فروشی در حالیکه همبرگر میخوردن و تاتی یه بطری نوشابه زرد فانتا گرفته بود دستش و سر میکشید، پیداشون کردم!

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:19

خلاصه که

آدما بعضی وقتا نیاز به شنیده شدن دارن

به دیده شدن

به خونده شدن

به مورد توجه واقع شدن

آدما بعضی وقتا حالِ حالشون تعریفی نداره، و حتی فقط نشستن و

نگاه کردن به چشمای کسی که به چشماشون نگاه میکنه و بینشون همه چیز رد و بدل میشه اِلا حرف هم میتونه دوا بشه

بله...

آدما گاهی دنبال شنیدن یا خوندن یه حرف میگردن که شاید حتی ندونن دلشون میخواد از کی یا از چی باشه...

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:19

خب :دی (well :D) بنده تقریبا یه دو سه ساعت پیش نشسته بودم داشتم با گوشیم یه سری فعل و انفعالات سنگین و پیچیده انجام میدادم که تهشم شهید شدم ولی پیروز نه در واقع :| بعد وسط این کارام، یهو دیدم از واتس آپ یه پیام برام اومد! الله اکبر! رفتم دیدم عه! Mr. Secret Friend خودمونه که! اینا سلام احوال پرسیاشونم که خارجکیه خیلی، بچه م نوشته بود: +hey, what`s up kid? یه اَبروشم داده بود بالا البته اونوقت ما رفتیم نگاه کردیم دیدیم از June تا September ما گفتمانی نداشتیم باهم! خلاصه که حال و احوال پرسی، وسط حرفاش یهو پرسید هنوز وبلاگ مینویسی؟؟ گفتم به! کجای کاری اخوی، مینویسم اونم چه نوشتنی! دیگه

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:19

صفحه بندی